««« شوک »»» داستان کوتاه
«««مرجع کامل داستان کوتاه»»»
وبلاگ <<شوک>> با بیش از ۴٥٠ داستان کوتاه و بروزرسانی روزانه افتخار دارد اعلام کند: دوستانی که تمایل به دریافت روزانه داستانها و اطلاع از بروز رسانی وبلاگ دارند Yahoo ID زیر را در یاهو مسنجر خود ADD کنند و یا در قسمت خبرنامه وبلاگ عضو شوند. YAHOO ID: COMET1636885 حتما از قسمت آرشیوهای قدیمی بلاگ نیز بازدید کنید
آنکه تن به زیر تنت می لغزاند تا دل بر دلت گذاشته و تنها دقایقی بیشتر مهرت را خریدار شود،فاحشه نیست آنکه بکارتش را تنها به قیمت برقی از چشمان پر نیازت می فروشد تا شاید وجودش را هم مثل سر خرید این لایه ی خونین،از آنِ تو کند،فاحشه نیست آنکه دنیایی را خلوت طلب می کند تنها برای در آغوش کشیدنت،بی آنکه نگاهی سنگین،قاضی بر تمام گناهان داشته و نداشته اش باشد،و در هر لحظه بارها و بارها،عادلانه یا نا عادلانه محکومش کنند،فاحشه نیست آنکه پوست بر پوستت می ساید تا گرمای محبت های دریغ شده از روحش را از بدن ملتهبت باز گیرد،فاحشه نیست فاحشه اشک نمی ریزد کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد روزي که عشقم مي خواسـت برود ده بذر گل به من داد و گفت: (اين ده بذر را بکار هر وقت جوانه زدند من برميگردم) مـن آنها ر ا يکي يکي کاشـتـم وبا جــوانـه زدن هر کـدام انـگار نور امـيـدي در دلـم روشـن ميشـد اما اين يکي انگار خـيـال جـوانه زدن نداشـت ولـي من آنقدر عاشق بودم که نميدانستم يک سنگ ريزه هرگز جوانه نخواهد زد. راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!» راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند! راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.» سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد. آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!» پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ی چپ دریاچه ، خانه ی کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه ی پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه ی گنجشکی ، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است. بعد توضیح داد : " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است." با عجله از خانه بیرون می رود . دوساعتی مانده به امدن خانواده یکی از اقوامش و فرصتی است تا در مراسم ختم سومین روز فوت برادر صاحبخانه اش شرکت کند . با سبد گل سفیدی وارد مسجد می شود و از دیدن تنها ۶ زن عزادار یکه می خورد ! از لابلای صحبتهای زن صاحبخانه اش می فهمد متوفی 52 ساله را عفونت ریه از پا دراورده است . پدر و مادرش را سالها پیش از دست داده بوده و همسر و فرزندی هم نداشته است . به ذهنش خطور می کند که لابد تمام داراییش به خانواده تنها برادرش یعنی صاحبخانه اش می رسد اما روحانی مرثیه خوان مسجد در خاتمه نوحه اش اعلام می کند که متوفی تمام املاک و دارایی خود را به امور خیریه و مرکز نگهداری ایتام و معلولین بخشیده است . با شنیدن این حرف نگاهی به عکس متوفی می اندازد و لبخندی میزند و زیر لب می گوید چه کار زیبایی حتما امرزیده می شود. غروب ان روز موقع بدرقه مهمانهایش در پارکینگ اپارتمان , پسر 27 ساله صاحبخانه را در حالی می بیند که پلیور قرمز رنگی پوشیده است ..... شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟ استاد گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترین گندم را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشد که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت. استاد پرسید چه آورده ای؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ . هرچه جلو تر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت عشق یعنی همین. شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟ استاد به شاگرد گفت به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بازگردی. شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت که به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم، انتخاب کردم، ترسیدم که اگر باز هم جلو تر بروم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین. کلاس چهارم " دونا " هم مثل هر کلاس چهارم دیگری به نظر می رسید که در گذشته دیده بودم . بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود . از بسیاری از جنبه ها این کلاس هم شبیه همه کلاس های ابتدا یی بود ، با این همه روزی که من برای اولین بار وارد کلاس شدم احساس کردم در جو آن ، هیجانی لطیف نهفته است . و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند ومسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي. راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني." مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟ خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . " حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد." او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . " با عشق، مسعود . روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود... دستای پسر کارگر از سرما یخ کرده بود.هر چند دقیقه یه بار دستاشو (ها) میکرد و دوباره به کارش ادامه میداد.تا شب باید تموم خاکها رو به اون طرف پارک میبرد, اما سردی هوا دیگه برای دستاش رمقی نذاشته بود. یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی!» نتیجهء اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی. در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. مرد بيکاری برای آبدارچی گری در شرکت مايکروسافت تقاضای کار داد. رئيس هيات مديره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسنديد.سرانجام به او گفت شما پذيرفته شده ايد. آدرس ايميل تان را بدهيد تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپيوتر شخصی و ايميل ندارم.رئيس گفت امروزه کسی که ايميل ندارد وجود خارجی ندارد و چنين کسی نيازی هم به شغل ندارد. مرد در کمال نااميدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جيب داشت چه کند.تصميم گرفت يک جعبه گوجه فرنگی خريده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمايه اش را دوبرابر کرد . به زودی يک گاری خريد. اندکی بعد يک کاميون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزيع مواد غذايی خود را به راه انداخت. او ديگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصميم گرفت بيمه عمر بگيرد. به يک نمايندگی بيمه رفت وسرويسی را انتخاب کرد. نماينده بيمه آدرس ايميل او را خواست ولی مرد جواب داد ايميل ندارم. نماينده بيمه با تعجب پرسيد شما ايميل نداريد ولی صاحب يکی از بزرگترين امپراتوريهای توزيع مواد غذايی در آمريکا هستيد. تصورش را بکنيد اگر ايميل داشتيد چه می شديد؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مايکروسافت _احساس خیلی عجیبی بود سرش را آورد بالا و تو چشمام نگاه کردبرقی توی چشماش بود که همه وجودم و لرزوند.انگار با هر مژه بر هم زدن تیری تو قلب من فرو میکرد.من باید به اون برسم.زندگی بدون اون چشمها برام غیر ممکنه. یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود . لای در باز بود که وارد خونه شدم و نگاهی به آن انداختم ، چه قدر همه چیز فرق کرده بود . انگار چند سال بود به این خونه نیامده بودم . باغچه بزرگ خونه دیگه مثل سابق پر از گل های بنفشه و شمعدونی های زیبا نبود . یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست . چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد.... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی... نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم... قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد. وای کلافه شدم,سرم رفت اینقدر سر و صدا کردند.مدام ویززززز,یک لحظه نمیگذارن آدم آرامش داشته باشه.بچه تو چرا اینقدر صورتت دون دون شده؟معلوم نیست از کجا آمدن؟در و پنجره ها را ببندید دیگه نتونن بیایند تو. در و پنجره ها را بستند و پشه کوچولو و پدرش داخل خانه زندانی شدند. _ولی پدر من تصمیم خودم را گرفتم ,محاله که نیش بزنم. _پسرم نمیشه تو باید نیش بزنی تا بتونی به زندگیت ادامه بدهی.خودم یادت میدهم ,خیلی ساده است ,تو باید آدمهایی که خون خوشمزه ای دارند را از بوشون تشخیص بدهی.برای شروع کار مثلا مرد خانه به نظر میاد خون خوشمزه ای داشته باشه .ببین من الان میرم روی پیشانیش می نشینم .اول جایی که می خواهی نیش بزنی سر میکنی بعد هم راحت خونش را میمکی بدون اینکه خودش حتی بفهمد. پشه پدر پرواز کرد و بالای سر مرد پدر قرار گرفت.مرد که سخت مشغول صحبت با همسرش بود متوجه حضور پشه نشد .پشه پرواز کنان روی پیشانی اش قرار گرفت ,هنوز مقدارکمی از خون مرد را نمکیده بود که خانم خانه بلند شد و دستش را محکم به پیشانی همسرش زد,مرد که خیلی عصبانی شده بود فریاد زد:چی کار میکنی زن؟ خانم هم جا خورد و گفت:ببخشید می خواستم پشه را بکشم.مرد با ناراحتی بلند شد و رفت تا بخوابد. پشه پدر به محض دیدن دست زن فرار کرد و به سوی پسرش آمد.پشه کوچولو نگاهی به پدر انداخت و گفت:پس چی شد؟پدر هم تمام خونی که مکیده بود به بیرون پرتاب کرد و گفت:حالم به هم خورد ,چقدر بد مزه بود.اما حس بویایی من هیچ وقت اشتباه نمی کنه.توی چه خانه ای گیر افتادیم .همشون بد مزه اند.اینکه مثلا خونش از همه خوشمزه تر به نظر میاد قابل خوردن نیست وای به حال بقیشون.در هر صورت توباید نیش بزنی.بذار بخوابه راحت تر میتونم یادت بدهم.فعلا که اینجا گیر افتادیم مجبوریم با همینها تمرین کنیم.اصلا می خواهی بریم پسر کوچولو شون را نیش بزنیم؟اونم بد نیست. _نه پدر اون خیلی کوچولو,گناه داره,خواهش میکنم.مگه شیره گلها چه اشکالی داره که ما باید خون آدمها را بمکیم؟من دوست ندارم نیش بزنم. _پسر,اینقدر حرف نزن ,با شیره گلها تو بیشتر از یک هفته نمیتونی زندگی کنی.حالا بیا بریم سراغ پدرش فکر کنم دیگه خوابیده.زنش هم کنارش نیست,فرصت خوبیه که نیشش بزنیم. پشه پدر پرواز کرد و دوباره بالای سر مرد قرار گرفت.ویززززززززز مرد تکانی خورد. پشه کمی فاصله گرفت,دوباره نزدیک شد.آرام روی دست مرد نشست و با قدرت هر چه تمامتر نیش را به پوستش فرو کرد.مرد فریادی زد و از جا پرید.پشه پدر به پسرش نزدیک شد و گفت:دیدی چی شد؟اینقدر حرف زدی که یادم رفت اول ماده بی حس کننده را بزنم برای همین از خواب بیدار شد.مرد بلند شد و با عصبانیت سعی کرد پشه کوچولو را دنبال کند ,پشه کوچولو هم هر چه فریاد میزد که من نبودم کار پدرم بود فایده ای نداشت که نداشت. پسر کوچولو و مادرش با سر و صدا وارد اتاق شدند.مرد که حالا دیگر خیلی عصبانی تر از قبل بود با صدای بلند گفت حسابشون را میرسم .میدانم چی کار کنم,شما از اتاق بروید بیرون و خودش رفت تا حشره کش را بیاورد. در همان موقع پسر کوچولو دوید و قبل از اینکه پدرش به اتاق بر گردد پنجره را باز کرد.رو به مادرش گفت:مامان من نمیگذارم کسی پشه ها را بکشد, با دست پشه ها را که حالا خیلی خسته شده بودند و دیگر توان پرواز نداشتند از پنجره به بیرون هل داد. پشه کوچولو همراه پدرش بیرون امد و فریاد زد ممنون پسر ممنون من هم به تو قول میدهم تا آخر عمرم هیچ آدمی را نیش نزنم. نویسنده:زهرا ذاکری منبع:دل رویایی معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان می آيد ، از هر میوه ای که دوست دارند بريزند و با خود به کودکستان بياورند. به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد ! در ظهر یک روز بهاری بارش باران به همه جا زیبایی و طراوت خاصی بخشیده بود.خورشید در اوج آسمان پرتوهای نورش را به زمین میتاباند وگلها و درختان از برکت وجودش بهره مند می شدند.در مزرعه گلهای آفتابگردان گلی در کنار حصار چوبی مزرعه از همه گلها زیباتر و شادابتر بود ,هر روز با نوازش نور خورشید از خواب بر میخواست وبه اشعه های پر فروغش چشم میدوخت و رشد میافت. رضا پسری سبزه با موهایی مجعد و قدی متوسط در روستایی دور در کنار پدر و مادرش زندگی میکرد.او به تازگی به کلاس اول رفته به همین دلیل هر روز مجبور بود راه درازی را برای رفتن به مدرسه طی کند . آن روز بسیار خوشحال بود چرا که بعد از چند روز مادرش از مسافرت بر گشته بود و میدانست وقتی از مدرسه به خانه برگردد مادر دوباره با چهره ای خندان به استقبالش می آید . همینطور که لیله کنان مسیر خانه را می آمد به این فکر می کرد که ای کاش میتوانستم هدیه ای برای مادرم تهیه کنم. ناگهان نگاهش به مزرعه گل آفتابگردان افتاد ,مزرعه پر بود از گلهای آفتابگردانی که همه رو به سوی خورشید بودند. یادش آمد که مادر گل آفتابگردان را خیلی دوست دارد, تصمیم گرفت شاخه ای از این گلها را بچیند و به مادر هدیه دهد.خیلی خوشحال شد کیفش را به هوا انداخت و شروع کرد به دویدن به طرف مزرعه. کنار مزرعه ایستاد,حصار چوبی بلندی اطراف مزرعه کشیده شده بود.رضا کمی فکر کردکه چگونه می تواند یک شاخه گل بچیند.به سختی خود را به بالای حصار رساند .نگاهی به گلها انداخت. با اینکه هر روز از کنارشان میگذشت با این حال هیچ وقت اینقدر به نظرش زیبا نیامده بودند.خوب نگاه کرد چون میخواست زیبا ترین و بزرگترین گل را برای مادرش بچیند. گل زیبای کنار حصار توجه او را به خود جلب کرد از همان بالا خود را به گل رساند.ساقه گل را گرفت و تا میتوانست کشید.محکم به پایین حصار پرتاب شد ولی هنوز گل در دستش بود. رضا خوشحال تر از قبل و با سرعت بیشتری راه خانه را در پیش گرفت.در راه مدام چهره مادر را هنگامی که گل را به او میدهد مجسم میکرد.گله ای گوسفند از روبرو ی جاده میامد رضا حرکتش را آهسته کرد تا از میان گوسفندان بگذرد.,وقتی از بین گوسفندان گذشت نگاهش به گل افتاد که بخشی از آنرا یکی از گوسفندان خورده بود.برگشت و با عصبانیت نگاهی به گله انداخت ولی نفهمید کار کدام گوسفند بوده؟ دوباره به راه خودش ادامه داد .هنوز در فکر گل وگوسفندان بود که موتور سواری با سرعت از کنارش گذشت ,رضا خواست خودش را کنار بکشد که در گودال آبی افتاد و همه لباسهایش و از آن مهمتر گلش گلی شدند. آرام به راهش ادامه داد.دیگر عجله زیادی برای رفتن به خانه نداشت.به خانه که رسید در زد و کنار ایستاد .مادر جلوی در آمد و نگاهی با تعجب به سر تا پای پسرش انداخت .رضا دستش را دراز کرد و گل را به مادرش داد,دیگر نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد شروع به گریه کرد.مادر رضا را در آغوش گرفت و با خود به داخل خانه برد. رضا لباسهایش را عوض کرد وکنار مادر نشست .مادر به طرف حیاط رفت و از رضا خواست تا همراهش برود .کنار باغچه نشست .هنوز چهره رضا ناراحت و غمگین بود.مادر دستش را باز کرد .دست مادر پر بود از دانه های گل آفتابگردان ,رو به رضا گفت:این دانه ها را در باغچه میکارم از امروز تو باید هر روز به آنها آب بدهی تا رشد کنند. رضا هر روز به باغچه آب میداد و طولی نکشید که باغچه خانه پر شده بود از گلهای آفتابگردان زیبا و شادابی که همه به طرف نور خورشید قد می کشیدند. نویسنده:زهرا ذاکری منبع:دل رویایی بنام خداي ايثار روزاي اول تموم فکر و ذکرم عضو شدن تو سايت بود. راستش اصلا به کاري که مي خواستمم انجام بدم فکر نمي کردم . براي بار سوم والبته يواشکي رفتم و ثبت نام کردم. دکمه ارسال فرم رو که زدم تازه فهميدم چي کار کردم تمام بدنم سرد شده بود فکر مي کردم انگار يکي منو داره به سمت مرگ راهنماييي مي کنه. شب که شد موقع خواب مي ترسيدم بخوابم مي ترسيدم صبحي در کار نباشه مي ترسيدم اخرين شب زندگيم باشه. بالاخره دزد را پیدا کردند و دربرابر شاه نشاندند. شاه روی تخت نشسته خوشحال و مغرور از شاه بودنش به دزد خیره بود. او هم مظلومانه منتظر دستور شاه بود. شاهنشاه حکم مجازات را نوشت و داد تا وزیر اجرا نماید. وزیر دزد را از اتاق بیرون برد؛ پشت دیوار دستی به گونه های دخترک کشید و آرام لبانش را بوسیدو گفت: "حالاجیغ بکش" هر دو نفر وارد اتاق شدند، وزیر گفت:" حکم اجرا شد: یک سبیل آتشی محکم."
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
ادامه مطلب
دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : " من نمیتونم به کانون شادی بیام ! "
ادامه مطلب
ادامه مطلب
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند .
زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت .
ادامه مطلب
مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند.
برای همین هم، مدتیست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمیدانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست میگویم دیگر. نه؟
پدرم میگوید: قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدتها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم میرسید و قلبم را به هر دوتاشان میدادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشهی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم،
یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر میشود؟
اما وقتی نگاه کردم،خدا جان! میدانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفتهاند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و میگفتند و میخندیدند. و هیچ گلهیی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همهی آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا میدهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا میگرفت، صندوق بزرگ پولهایش بیرون میماند و او، دَوان دَوان از قلبم میآمد بیرون تا صندوق را بردارد...
فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند . در کيسه بعضی ها دو٬ بعضی ها سه، و بعضی ها پنج٬ میوه بود.
معلم به بچه ها گفت :
تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی میوه های گنديده . به علاوه ، آن هايی که میوه های بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد ؟
بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی ، اين چنين توضيح داد:
اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود مي بريد . بوی بد کينه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنيد . حالا که شما بوی بد میوه ها ها را فقط برای دو هفته نتوانستيد تحمل کنيد٬
پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟
***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !
***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.
***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .
***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |